ما، آنها و ترس…
ميگه: ما نسل سوخته ايم،
نگاه ميكنم،
ميگه: ما ميدونيم استعمار چيه،
نگاه ميكنم،
ميگه: ما جوونيمون رو توي زندون گذرونديم،
نگاه ميكنم،
ميگه: بعد جنگ شد و رفتيم جبهه،
نگاه ميكنم،
ميگه: ما خيلي زود بزرگ شديم، ما جووني نكرديم،
نگاه ميكنم،
ميگه: چته؟
ميگم: هيچي،
ميگه: چرا هيچي نميگي؟
ميگم: چي بگم؟
ميگه: لااقل اينطوري به من زل نزن،
ميگم: باشه،
ميگه: تو چته؟
لبخند ميزنم،
ميگه: واسه چي پوزخند ميزني؟
ميگم: پوزخند نزدم،
ميگه: چرا، زدي، همتون عين هميد، آدم تا دو كلوم باهاتون حرف بزنه مثل بز اخفش آدمو نگاه ميكنيد، فكر ميكنيد ازتون كم ميشه دو كلمه حرف بزنيد؟
ميگم: نه،
ميگه: پس چي؟ چه مرگتونه؟
ميگم: ميترسيم از شما كم بشه!
ميگه: از چي مون كم بشه، ها؟
ميگم: از افتخاراتتون،
ميگه: منظور…؟
پا ميشم،
ميگه: كجا؟
ميگم: ميرم دانشگاه، كار دارم،
ميگه: منظورت چي بود؟
ميگم: ولش كن،
ميگه: نه، چرا ولش كنم؟ حرف زدي پاش وايسا، چرا مثل ترسوها فرار ميكني؟
ميگم: آره، ما ترس رو خوب ميشناسيم، از وقتي خودمون رو شناختيم، ترسيديم، ازصداي موشكهاي صدام ترسيديم، از تابوتهايي كه رو دوشِتون ميذاشتيد و لا اله الا الله ميگفتيد ترسيديم، از خدا ترسيديم، از اينكه تو جهنم از موهامون آويزونمون كنه ترسيديم، از اينكه مجبورمون كنه گوشت مردار برادرمون رو بخوريم ترسيديم، ما از مسجد ترسيديم، از تاريكي و گريه هاتون توي مسجد ترسيديم، از امام زمان ترسيديم، از اينكه مبادا جزو اندك يارانش نباشيم ترسيديم، هرروز صبح كه توي صف مدرسه داد ميزديم عجل علي ظهورك ترسيديم، وحشت كرديم، ما از مدرسه ترسيديم، ترسيديم مبادا توي دستشويي يه سال بالايي ترتيبمون رو بده، ما از راه رفتن توي خيابون ترسيديم، از مامورهاي كميته و نيروي انتظامي ترسيديم مبادا از لباسمون خوششون نياد و بهمون بچسبونن كه داشتيم دختربازي ميكرديم، از دخترها ترسيديم مبادا عاشقشون بشيم، ما از عشق ترسيديم چون بهمون حقنه كرده بوديد كه بسيج مدرسه عشق است، ما از بسيج، از سپاه ترسيديم، ترسيديم بفرستنمون جلوي توپ و تانك تا راه قدس باز بشه، تا انقلاب صادر بشه، ما از انقلاب ترسيديم، از ضد انقلاب ترسيديم، از شاه دوست و ليبرال و سكولار و لائيك و چپ ترسيديم مبادا گولمون بزنن، ما از انقلابيون ترسيديم، از چپِ عربده كشِ مخالفِ آمريكاي ديروز و اصلاح طلب بي عرضهء امروز، از راستِ آب زيركاهِ ديروز و اصولگراي قداره بندِ طرفدارِ روسيهء امروز ترسيديم مبادا ارشادمون كنن. ما از عدم شركت در انتخابات ترسيديم مبادا وضع از اين هم بدتر بشه، ما از شركت توي انتخابات ترسيديم مبادا رأيمون رو بدزدند…
ميگه: دانشگاهت دير نشه…
ميگم: آره، ما ترس رو خوب ميشناسيم اما ترسو نيستيم، ديگه چيزي نمونده ازش بترسيم… خداحافظ.

بله ترسیدیم و دور نیست اون روزی که نوبت ترس اونایی که مارو ترسوندن فرا برسه..دور نیست..