مرثیه ای برای یک رویا

ترانه نعره بکش به حالم بخند / ترانه گریه کن چشاتو ببند

آهنگ جدید شاهین نجفی: وقتی خدا خوابه

لینک دانلود

سه نفر، سه مرد، از جنس مرگ

یه تن که شکسته شده از جنس تگرگ

سه اراده، شش بیضه، سه آلت

یه ترانه، یه بهانه و یه فرصت

سه مغز پر از آیه و خشم و شهوت

یه اتاق، یه کبوتر، یه حرمت

تو رگاشون که جاریه آب منی

تو تو لحظه ای که تو حسرت مردنی

وحشت از تو چشماش فوران میزد

دستاش بسته بود فقط فریاد میکرد

اوین صداشو خفه میکرد تو دیوار

درد دخول و چندش از این تکرار

زخم رعشه ی خنده هاشون و تن

ترانه گریه کن چشاتو ببند

تو بکن برادر خدا خوابه

بکن مثل تاریخ کردنی کردنی

بدن مجروح و پاره شو بسوزون

روی نعش این کبوتر آیه  بخون

زمین وارثتو ببین خون گریه کن

زمین منفجر شو، بپاش، حیا کن

شب از هم بدر طرح آسمونو

فلک به زیر بکش زمین و زمونو

زمین تف کن تو صورتم اگه ساکتم

اگه واسه ترانه صدتا ترانه نگم

اگه واسه ترانه صدتا ترانه نگم

ترانه نعره بکش به حالم بخند

ترانه گریه کن چشاتو ببند

ترانه ببین چطور غرقم تو لجن

ترانه تو بیا این بار منو خط بزن

ترانه نعره بکش به حالم بخند

ترانه گریه کن چشاتو ببند

ترانه ببین چطور غرقم تو لجن

ترانه تو بیا این بار منو خط بزن

یه سر رو سنگفرش و خواب و فشنگ

یه بدن، یه سرباز و اشک تفنگ

یه بسیجی عاشق رنگ سبز

یه پلیس، یه پولس مسیح و نفی جنگ

یه آخوند رها توی قلب مردم

یه عمامه به سر توی دست کژدم

یه مهسا، ژیلا، شیوا، محمد

عیسی، عدنان، کاوه، جلوه، احمد

یه وکیل بی وکیل و درد قفس

سیلی و فحش و سلول و حبس نفس

یه بغض بلوری تو گلوی قناری

یه صدا، یه گلوله، یه زخم کاری

یه محمود اما از جنس زغال

یه حقارت، توهم، حس کمال

یه دولت که از معده ملت قی شده

گله ای که سی ساله وله، پی شده

خط بد و زشت و سیاه یه مدال

دکتر و مریض و مجرم و بی سواد

مثل هاله نور دور سر میخ

کاریکاتور یه دیکتاتور بوق و بیغ

ولی فقیه وقیح شنیع

یه معاویه گم تو لباس علی

ترانه ببین این کشتیو تو لجن

ترانه اسمشو از این دفتر خط بزن

ترانه اسمشو از این دفتر خط بزن

سپتامبر 17, 2009 نوشته‌شده به دست | فرهنگي, اجتماعي | , , | ۱ دیدگاه

برگي از خاطرات يوميه محمودالسلطنه، از نوادگان آغا محمدخان قجري!

«توضيح ضروري: تمامي اسامي اشخاص و مكانها در اين نوشته خيالي و مجازي بوده و هرگونه تشابه با افراد حقيقي و مكانهاي واقعي تصادفي ميباشد.»

شنبه، 13 جمادي الاولي، سنه 1288 هجري قمري

صبح علي الطلوع بيدار شديم. كمي در جايمان غلتيديم و به بدن مبارك كش و قوس داديم! خيلي خوشمان مي آيد از اين كار! دست را به سمت متكاي بغلي برده كه عيال را پيدا كنيم! كه ناغافل دستمان خورد به مقادير زيادي ريش و پشم! زهره ترك شديم اول صبحي! مثل جن زده ها از جايمان جستيم و چشمهاي مبارك را خوب ماليديم! تازه شيرفهم مان شد كه قضيه از چه قرار است.

يادمان آمد كه ديشب تا پاسي از شب گذشته مشغول جلسات خفيه با اذناب و نوكرهاي بارگاه همايوني مان بوديم! و به ناچار به عيال تيليفون زديم و فرموديم كه امشب را در بارگاه حكومتي به صبح ميرسانيم و درنتيجه همين جا بساط خواب را فرموديم تا غلام الدوله بينوا علم كند! آن ريش و پشم كذا نيز متعلق به همين غلام الدوله ايكبيري ميباشد كه از بس لوس و ننر بار آمده است، دايماً مي آيد خودش را به ما ميچسباند و هي زبان ميريزد كه : قربانت گردم! من اگر فاصله ام از شما بيش از يك ذرع باشد، خوابم نميگيرد و مرتب خوابهاي ناجور و آنچناني مي بينم! صد مرتبه تا به امروز بهش گفته ايم كه: غلومي! حداقل يك موزر نمره 4 به آن ريشهاي بي صاب مونده ت بزن آخر لامصّب! چشمهايش را تنگ مي كند و لبهايش را آويزان كه: قربان خاك پاي نورانيت! ما دلمان مي خواهد، اين فاطمه السلطان (متعلقه اش را مي گويد زبان بسته) نمي گذارد! تهديدمان كرده كه اگر اينها را كوتاه كني، چهره نكبتت بيشتر توي ذوق ميزند و بچه ها مي ترسند و شب ادراري مي گيرند و چه و چه و…

الغرض، به ناچار بلند شديم و كمي هارت و پورت كرديم تا غلام الدوله نيز از جا جست و ناليد كه: صبح بخير قبله نوراني عالم! به خريتش رحم كرديم و نزديمش اول صبحي! از بس كه كودن و زبان نافهم است اين موجود، گاهي مارا تا حد جنون عصباني مي كند! هزاربار پس گردنش زده ايم و گفته ايم كه مردك! اين قدر در محضر ما ازنور و روشنايي و هرآنچه كه به آن مربوط است اسم نبر! باز خداي ناكرده در محفلي و جايي دهان مباركمان مي چاد و حرفي مي زنيم و دوباره چندسال مثال قاطر در گِل گير ميكنيم كه چگونه و با لطايف الحيلي، گوزي كه داده ايم را گردن بغل دستي مان بيندازيم و حاشا كنيم! به خرجش نمي رود كه نمي رود! خلاصه به هر جان كندني كه بود، هيكل نحيفش را از جلوي اردنگ همايوني مان سالم به در برد و براي مهيا كردن سوروسات چاشت صبحگاهي و خبركردن مابقي نوكر و كلفتهاي بارگاه حكومتي به راه افتاد.

سر سفره ناشتايي بوديم و داشتيم به جفنگيات اين غلام الدوله ابوالمشاغل مي خنديديم كه سر و كله ابوهاشم مثمرالدوله و ميرزا اسفنديار رحيم الممالك پيدا شد. خوشمان مي آيد از اين موجودات ابن الوقت مارمولك! مثل خودمان هستند بلاتشبيه و در زمينه سورچراني و پيداكردن سفره هاي پهن و آماده بسيار متبحر!

(من باب توضيح عرض كنيم كه اين ابوهاشم مثمرالدوله، از ياران دوران طفوليت مي باشد كه ساليان درازي ست كه در ركاب ما مي باشد و بسيار دوست داشتني و نازنين است. ياد دوران خربچگي مان كه با يكديگر بخس و بجّه بازي مي كرديم به خير! اما اين آخري، آميز اسفنديار، سوگلي مان مي باشد، خيلي انسان خنده دار و مضحكي است، مي خواستيم لقب رحيم شيره اي را به ايشان بدهيم، آن پدر سوخته ديگر، مسعود شيره اي نگذاشت لامروت! پاهايش را كرده بود توي يك كفش كه شيره اي بارگاه همايوني محمود السلطنه ما مي باشيم و بس!)

الغرض رخصتي داديم كه نشستند به بلعيدن كله پاچه و حليم ناشتايي با سنگك خشخاشي مخصوص و همزمان شروع كردند به وراجي و ياوه گويي كه ناگهان دود از كله مباركمان بلند شد! تازه يادمان افتاد كه اي دل غافل! امروز، روز موعود است و بنا داريم به اتفاق تني چند از اين نوكران خاصه سوار بر كالسكه همايوني گشته و از براي امر مهم نگاشتن نام مبارك خويش به قصد صدارت اعظمي مملكت به بلديه مركزي طهران عزيمت كنيم!

دلمان آشوب شد، سگرمه هامان را درهم كشيديم و با يك تيپا و تشر حسابي، كل بساط عيش و مفت خوريشان را برهم زديم، في الواقع زهرمارشان نموديم! البته بهتر! كوفت بخورند بهتر است اين جماعت بي خاصيت! در اين موقعيت خطيري كه امروز ما قرار داريم، چه جاي چپاندن كله پاچه و ريشخند كردن ميرزا اسفنديار و دست انداختن غلومي است آخر؟

الغرض، بانگي زديم و الدرم بلدرمي نموديم و نوكرهاي دم دست را مهيا نموديم و بعد از نيم ساعت ديوثي و اين طرف و آن طرف دويدنهاي غلام الدوله و بالا و پايين كردنهاي آميز اسفنديار و ابوهاشم عازم حركت شديم كه ناغافل ديديم كه زرشك! دو تن از پنج تن اهل خطا هنوز خبر مرگشان نيامده اند كه! (لقبي است كه خودمان به اين غلامان حلقه به گوش داده ايم! روزي بايد داستان اين نامگذاري را نيز بنگاريم كه الحق طرفه حكايتي است! يادمان باشد!)

البته آن مردك سوسول فرنگي مآب، آميز جواد شلغمدريان را مي دانيم كه كدام گوري رفته! ديشب آخر شبي آمده بود دست بوسي و مي ناليد كه فردا صبح زودتر از قبله عالم بايد در سردر بلديه مركزي، حاضر به يراق باشيم با وردست و غلام بچه و قل و منقل و هزار خنزر پنزر ديگر، محض رژيستوري صحنه تشريف فرمايي قبله عالم جهت نام نگاري! (مرده شور برده خيلي خوش بدن است، لب خزينه حمام هم باباكرم ميرقصد! نه كه خيلي خوش صورت و خوش صدا مي باشد اين رژيستور درب و داغان و مافنگي ما، صورتش را مي آورد يه وجبي صورت همايوني مان و مثلا خودماني ميشود با قبله عالم! از دهانش چنان بوي جورابي مي آمد كه از يادآوريش هم دلمان بي حال مي شود! بگذريم!)

ديگر كفرمان داشت در مي آمد، نعره اي زديم كه غلام الدوله به خودش خرابي كرد گويا و پرسان و ترسان جلو آمد و از حالمان جويا شد! گفتيم آخر مردك مفت خور بي خاصيت! همه عالم و آدم خبر دارند كه امروز ما تشريف فرما بايد بشويم بلديه و نام مبارك و ميمون! مان را از براي صدارت اعظمي بنگاريم! آن وقت اين مسعود شيره اي تنه لش كجا غيبش زده ناغافل؟ او كه صبح تا شام مشغول مفتخوري و مفت كشي در بيت همايوني مان ميباشد، الان كه بايد باشد چرا نيست آخر؟

در همين وانفسا كه ما مشغول تاديب و ترساندن اين غلومي ابوالمشاغل بيچاره بوديم، مسعود شيره اي نيز افتان و خيزان و نالان هويدا شد! في الفور خرتلّاقش را دودستي چسبيديم كه مردك نمك به حرام! كدام گوري بودي كه اين طور اول صبح به اين مهمي، اوقات مبارك مارا تلخ نمودي؟ چس ناله اي كرد كه اول هيچ حالي مان نشد! با علم الاشاره ملتفتمان كرد كه كمي شل كنيم تا راحت تر جان بكند و بگويد! دست آخر معلوممان شد كه مردك مفت خور ديشب مطابق معمول منقل و ترياك اعلي و مفت را در اطاق مخصوص همايوني مان تنها گير آورده و خلاصه نامردي نكرده و تا خود صبح تا توانسته هي بست روي بست چسبانده و هي دود پشت دود گرفته!! كه به قول زبان الكن خودش دم صبحي بلند ميشود به هواي چاي نبات زعفراني، كه سرش گيج ميرود و براي مدتي به ناچار تنفسي اعلام ميشود و از هوش ميرود! تا اينكه صداي هارت و پورت صبحگاهي ملوكانه مارا شنيده و ازجا جسته و براي عرض خانه زادي خدمت رسيده!! (شانس آورديم كه تازه از هوش رفته مردك زالوصفت مفت كش! وگرنه ته مانده ذخيره روزمباداي ترياكمان را هم دود كرده بود و رفته بود پي كارش حرام لقمه!)

خدا به داد ما برسد امروز با اين جماعت مشنگ و نئشه و دلقك! خودمان هم كه از بس دير بيدار شديم، به بازسازي روحي و جسمي ملوكانه مان نرسيديم! از بس كه وقت ضيق است لامصّب! مانده ايم با اين خماري اول صبحي آن هم در چنين روز خطيري چه خاكي بر سر بريزيم، كه ناگهان فرشته نجات همايوني مان از راه رسيد….

(ادامه دارد…!)

Mahmoodعكس تزييني است!

نگارنده: الف-ميرزا

اوت 1, 2009 نوشته‌شده به دست | فرهنگي, طنز سیاسی | , , , | نوشتن دیدگاه

   

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.